X
تبلیغات
سایه ای از یک انسان...

سایه ای از یک انسان...

هرآنچه بتوان به زبان قلم جاری ساخت

جایی در قعر زمان...

در این سوی زمان
جایی در قعر تنهایی
سکوت است
سکوت
چشم هایم گورستان نمناکیست بس ترسناک
تنهایی نگرانم می کند
به تو می اندیشم بی آنکه بخواهم
ذهن زنگار گرفته ام جان می گیرد
خیالم٬ اکسیژن عشقت را نفس می کشد
چه خیالی ٬ چه خیالی
سکوت رو به پژمردگی می رود
می پژمرد ٬ زرد می شود
آه .....
که می داند ٬ بیهوده اندیشیدن هم
شیرین است
فکرت طولانی می شود
تنهاییم شلوغ شد
ترسی عمیق جانم را می گیرد
چرا به تو می اندیشم اگر نمی آیی؟
چرا دیوانه توام٬ اگر مرا نمی خواهی؟
نه ...
دیگر به تو نمی اندیشم
از خیالم برو
برو
تنهاییم را خلوت کن
تو رفتی
هیچکس نیست
ذهنم باز زنگار گرفت
نگرانی آمد
سکوت پژمرده سبز شد
جان گرفت
به خود می آیم
سکوت مرا در خود می بلعد
گورستان شد ٬ چشم هایم باز
زمان باز می گرداند مرا
نمی دانم چرا؟
بیهوده نفسهایم را عمیق تر می کشم
وسعت می گیرد ٬ گورستان چشم هایم
گونه هایم را هم در بر گرفت
آه ای سکوت ٬ ای غم ٬ ای تنهایی
به ستوه آورده اید مرا
دستهایم را بگشایید
رهایم کنید
چه می دانید ریه هایم از عشق گندیده
جانم را غم سوخته
چه می دانید سکوت دیوانه ام کرده
مرا به خود واگذارید
بروید
شما هم بروید...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 12:34  توسط سایه  | 

خدا و دیگر هیچ

MY lovly GOD

I  Can't Wait to Be with you again

دیگر تحملــــ دوریـــ ـ ـــ ــ  از تو را ندارمــ ـــ ــ ــ

You don't know
How much I miss you

نمی دانیــــــــــ که چه قدر
دلم برایتـــ ـــ ــ ـ تنگ شده استـــ ــ ــ

I live each day
As it comes

تک تک روزهــــــا را
پشت سر می گذارمـــــ

 
Functioning in all my tasks
Smiling when needed
Even laughingat times
But inside I am so alone

کارهایم را به انجامــــ می رسانمـ ـــ
آن گاه کهـ  باید لبخند می زنمـ ـــ ـ
حتیــ ـ ـ گاه قهقههــــ می زنمــــ ـ ــ
ولی قلباً تنهایــ ــ ــ ـــ تنها هستمـ ـــ ــ

Each minute seems like an hour
Each hour seems like a day

هر دقیقه یک ساعت
و هر ساعت یک روز طول می کشد

What makes this time bearable
Are my 

آنچهـــ مرا در گذراندنــــ اینـــ دوران یاریــ ــ ــ می کند
فکر به توستــــــ


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت 12:30  توسط سایه  |